بسم اللّه الرّحمن الرّحیم - فلو لا نفر من کلّ فرقة منهم طائفة لیتفقّهوا في الدین و لینذروا قومهم إذا رجعوا إلیهم لعلّهم یحذرون - قال الصادق علیه السلام : لوددت أنّ أصحابي ضربت روؤسهم بالسیاط حتّی یتفقّهوا في الحلال و الحرام - اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد - تفقّهوا في الدین
حرم
موضوعات فقه و معنویت (جلسه دوم)
سخنرانی ها

فقه و معنویت (جلسه دوم)

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و اللعن الدائم علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین. 

لطیفه ربانیه، محل معنویت

صادقی: محل معنویت کجاست؟ آیا قائم به نفس انسان است یا روحش و یا بدن او؟ دقیقا معنویت انسان به چه چیزی حاصل می شود؟ کدام یک از بینش یا انگیزه یا رفتار انسان موجب تحقق معنویت در او می گردد؟

حجت الاسلام عبدی: محل معنویت «حقیقة الإنسان» است، یعنی انسانیت انسان به حقیقتی قائم است که آنجا محل تحقق معنویت یا تحقق آن چیزی است که معنویت از آن انتزاع می شود. کما این که با عنوان انتزاعی کمال نیز می توان از آن معنویت یاد کرد. یعنی وقتی حقیقت انسان به تمامیت برسد و همه آنچه که دخیل در این حقیقت است به فعلیت برسد، کمال معنویت در آن ظرف تحقق معنویت حاصل شده است.

دسترسی به این محل کار ساده ای نیست. ممکن است از آن به نفس یا روح یا قلب یا حتی عقل تعبیر کرد، ولی دسترسی به حقیقت انسانی تنها به ادراک ذاتی و وجدان سویدایی قابلیت درک دارد. ولی نمی توان در مورد آن صحبت کرد. مما یدرک و لا یوصف است. هرچند که منبهات و عناوین مشیره ای به آن می توانیم داشته باشیم. 

آن لطیفه ربانیه ایست که نمی توان از آن به حقیقتش صحبت کرد. شبیه" قل الروح من أمر ربي" است. لذا اگر نفس دال بر حقیقت انسان باشد، می توان نفس را محل معنویت دانست. اگر روح یا قلب یا... دال بر حقیقت انسان باشد، می توان آن ها را محل معنویت دانست. هرچند هر یک از اینها ممکن است در جای دیگر هم بکار رود، همچون قلب که در عضو جسمی هم بکار می رود، یا روح در آنچه که در دم سیال است بکار می رود، یا نفس در مورد انچیزی بکار رود که تمام قوا به آن قائم است. ولی حقیقت آنست که این الفاظ مستعمل فیه متحدی دارند که به همان اشاره می کنیم. 

البته وارد این بحث نمی شوم که در اشاره به آن حقیقت و لطیفه ربانیه با این الفاظ، آیا واقعا مصدوق واحدی دارند، یا مصدوق به حیثیات مختلف منشأ انتزاع این عناوین مشیره است. ممکن است به واسطه نفس به آن مصدوق اشاره کنیم از جهت این که جامع قوا است. از آن جهت که مؤثر در حیات جسم است به روحانیت به آن اشاره کنیم، از آن جهت که محل تغییر و تحولات صادر و وارد است به قلب تعبیر کنیم. این فرق ها ممکن است به لحاظ حیثی صحیح باشد، ولی مهم آنست که مشارٌ إلیه همگی، همان حقیقة الإنسانی است که در کلمات حکماء گاهی از آن به لطیفه ربانیه یاد می شود.

هر آنچه در غیر از این محل باشد و مرتبط با آن نباشد، و در سایر قوای نفسی یافت شود، فی نفسه نمی تواند محلی برای معنویت باشد، بلکه می تواند آثاری از یک معنویت باشد. 

به تعبیری نمی شود هر بخشی از وجود انسان یک معنویت مستقل داشته باشد. کثراتی که در قوای نفسی وجود دارد، همگی به نوعی با آن حقیقة الإنسان ارتباط دارد. 

لذا باید پیش از بحث از معنویت از این بحث کرد که آیا حقیقت انسان بین افراد نوع انسانی متواطئ است یا مشکک؟ شاید میل اولی و اساسی آن باشد که بگوییم حقیقت انسان ها با یکدیگر متفاوت نیست، لذا اینها در نوع با هم مشترکند. این سخنی متین است، و نوع انسانی بین همه ي انسان ها مشترک است. ولی مقصود ما از حقیقت الإنسان، نوع انسان نیست. اینجا ما به حمل شایع به افراد با تشخصات و تخصصاتی که دارند، نگاه می کنیم. آن افراد محل معنویتند، و الا نوع انسان نسبت به معنویت، حداکثر قابلیت و استعداد دارد. 

بنابر همین بیان، اگر نوع انسان، قوه ي معنویت خود را در تشخصاتش به فعلیت برساند، می تواند کسب معنویت کند، و الا معنویت برای او حاصل نمی شود. 

سوال: آیا افراد را همگی یکی ببینیم، یا نه؟ واقعا آنها متحد النوع هستند و مختلف الفرد؟ به نظر از راه وجدان و آثار و شواهد می توان گفت این افراد مختلفند. هرچند که هر کسی با هر اختلافی، معنویتش ناشی از حقیقت انسانی متشخصه و متخصصه به ذاتش است. 

معنویت؛ ترقیق لطیفه ربانیه

از سوی دیگر اگر بپذیریم که ذات انسانی، نسبت به کمال شدت و ضعف دارد، باید بگوییم: حقیقت انسانی که در افراد تحقق می یابد (که با عنوان مشیر به آن اشاره می کنیم) اینها همگی برای وصول به کمالات به لحاظ ذاتشان و تشخصات و تخصصاتشان تفاوت دارند. اینجاست که مسئله خلیط الحقیقة مطرح می شود. 

گویا این حقیقت به ذات و خلیطهای خارجی مبتلا شده است. خلیط هایی که انسان باید تلاش برای کاستن و زدودن آن ها نماید تا لطیفه ربانیه را لطیف تر کند. در هر عالمی این امر ممکن است، عالم ماده، یا برزخ یا امر و ساحت قدسی. 

معنویت چیزی جز ترقیق لطیفه ربانیه (ذات انسانی) نیست. و لذا برخی قرب الهی را به تخلّق به أخلاق الله معنا می کنند. تخلق به أخلاق الله یعنی انسان به صفات الهی شبیه تر شود. مقصود شباهت ذات ممکن به ذات واجب نیست، بلکه به معنی کاستن و زدودن خلیط های نفس انسان است. 

معنویت در معصوم علیه السلام و معنویت های فطری

همینجا باید تذکر داد که تحصیل معنویت برای حضرات معصومین علیهم السلام معنا ندارد، زیرا در ذاتشان هیچ خلیطی وجود ندارد. معنویت در مقام عصمت را باید جداگانه بحث کرد. معنویت ایشان، متحد با ذاتشان است. آن ها مستغرق در معنویتند، به این معنا که ذاتشان معنویت است نه این که سراغ معنویت اکتسابی روند. 

صادقی: آیا این نوع معنویت شبیه معنویت فطری انسانی نیست؟

حجت الاسلام عبدی: بله، این مسئله شبیه معنویت فطری است که در وجود همه ي انسان ها نهاده شده است، ولی با بی نهایت فاصله. معنویت فطری متحد با معنویت حقیقی انسانی است. این وجه مشترک همه ي انسان هاست و این مقدار معنویت را همگی باید داشته باشند، تا پیامدها و آثار احتجاجی بر انسان مترتب شود. اشقی الاشقیاء هم اگر به فطرتش (که خداوند آن مقدار را به نحو مشترک در همه ي افراد نوع انسانی قرار داده است) معنویتی را درک نکند، معنایش آنست که در عالم ملکی و ناسوت تمییز ندارد. لذا لعن و عذاب و توبیخ و عتاب بی معنا خواهد شد. 

البته اینجا بحثی در مورد چگونگی جمع بین شقاوت ذاتی و این مقدار از معنویت فطری هست. ممکن است کسی ذاتش شقی باشد، ولی خدا برایش این مقدار از درک و فهم را قرار داده باشد. این یک معنویت حداقلی در عالم تکوین است تا بتواند مورد تکلیف واقع شود. و بتواند شقاوت خود را کمتر کند و جلوی انعکاس شقاوتش را در عالم ملکی بگیرد تا مستحق جاودانگی در آتش نشود. هرچند نور چنین معنویتی مانند نور ستاره در حال تابش نور خورشید در نیمه روز است و تعبیر از آن به ظلمت با توجه به نورانیت سعادت اصلاً گزاف نیست. 

لذا اگر ریشه معنویت را در حقیقة الإنسان ببینیم، بسیار تفاوت دارد با این که معنویت او را رفتارگرایانه روان شناختی تفسیر کنیم. فاصله بین این دو نگاه ، فاصله بین لبّ اللباب و قشر القشور است. 

سریان معنویت در تمام اعضاء و جوارح انسان

البته این بیان ما، منافاتی ندارد که معنویت تمثلات جسدی هم داشته باشد. از برخی ادله بدست می آید که جوارح هم می توانند معنویت مرتبط با خودشان را داشته باشند. حال آیا این معنویت جوارح با واسطه در عروض است یا نه، اگر حقیقت جوارح را درک کنیم، در می یابیم که معنویت واقعاً قائم به جوارح است. زیرا ممکن است معتقد باشیم معنویت در تمام ساحات انسان جاری می شود. نه اینکه معنویت فقط در لطیفه ربانیه باشد. بلکه از آن جا که لطیفه ربانیه در تمام وجود انسان و تک تک ذرات او جاری و ساری است، لذا معنویت هم به تبع محلش درتمام وجود انسان سریان می یابد، حتی جوارح او و منحصر در جوانحش نخواهد بود. حقیقة الإنسان بر جوارح و جوانح انسان حکومت دارد. 

مثلا در برخی روایات دارد که ایمان به جوارح و لسان و قلب و ید می آید. اینجا ممکن است کسی ولو از باب کشف تعبدی نه وجدانی، معنویت را در تمام اعضاء و جوارح جاری بداند. مثلا زبان هم معنویت داشته باشد. نه به مثابه معنویتی مستقل در برابر حقیقة الإنسان، بلکه چون حقیقة الإنسان ساری در تمام جوارح و جوانح اوست، لذا معنویت هم در تمام آن ها جاری می شود. 

تا جایی که ممکن است معنویت را موجب تسلط بر اعضاء و جوارح مادی یابد: همچون چهره های معنوی، وجوه منیره، سیماهم فی وجوههم من أثر السجود (مقصود از اثر سجود اگزمای پوستی و پینه نیست، بلکه نور مومن است.) در برخی روایات هست که مومن نوری دارد و با آن نور حرکت می کند. این یعنی محل پیدایش آن معنویت تا جسم انسان هم ادامه می یابد. در برخی روایات دارد که اگر کسی العیاذ بالله زنا کند، نور از صورتش می رود. ترکیب نور و جسم انسان، انضمامی نیست. بلکه گویا نور ایمان و معنویتش جسم را هم تحت تاثیر قرار می دهد. 

بنابراین محل معنویت حقیقة الإنسان است که ساری در تمامی ساحات انسانی می باشد: جسمی، روحی، قلبی، نفسی، جوارحی، جوانحی و ...

و می توان گفت موضوع معنویت : کلِّ انسان است. اما کلی که مرکز قوه و شدت و ضعفش در حقیقت انسانی و همان لطیفه ربانیه است. آن واسطه در ثبوت است، و جوارح واقعا معنویت می یابند، نه به نحو واسطه در عروض

البته اثبات این موارد ممکن است بالوجدان باشد، یا شواهد یا با ادله تعبدی. ولی اجمالا این مسئله را می توان فهمید. 

خلاصه این که حقیقة الانسان خلیطی دارد که تضعیف و تقلیل آن خلیط، مستلزم شدت لطافت و ترقیق است و نورانیت می آورد. این نور به حمل شایع همان معنویت است. معنویت هرجایی باشد باید نورانی باشد. إن لکلّ حقیقة نوراً. اگر نورانیت باشد، حتما معنویت هم هست. ادراک معنویت بواسطه نورانیت آنست. نور، زبان معنویت است. 

صادقی: اگر نور زبان معنویت باشد، لازمه اش آنست که در رتبه سابق ، معنویت دیگری باید باشد که بتوان آن نور را فهمید؟

حجت الاسلام عبدی: این نورانیت ادراک ذاتی دارد و ظاهر فی نفسه است. نیازی ندارد که با چیز دیگری روشن شود. یعنی با نور معنویت دیگری، نور را بفهمیم که به معنویت دست یابیم . این دور یا تسلسل است. معنویت فطری هم ممکن است شأنی از شئون انسانی باشد نه خود انسان باشد. فطرة الله با خلقة الله متفاوت است. خداوند متعال ذات ما را مفطورا علی التوحید خلق کرده است. لذا ممکن است کسی شقی باشد ولی فطرت هم دارد. و الا اگر شقی فاقد فطرت باشد، نظام مجازات هم از بین می رود. 

حال اگر کسی گفت اعضاء و جوارح مرکب معنویت نیست، طبیعتاً باید آیات و روایات را حمل بر مجاز کند. در وصف حضرت زهرا سلام الله علیها دارد که تمام وجودشان حتی استخوان های باریک بدنشان پر از ایمان است. 

تأثیر صفات نفسی در معنویت

صادقی: چطور راه معنویت را منحصر در فقه می دانید در حالیکه صفات نفسیه ای همچون شهوت و غضب و عقل و .... در معنویت تاثیر دارند؟

حجت الاسلام عبدی: درست است که سابقاً گفتیم طریق معنویت منحصر در فقه است، ولی نباید فراموش کرد که صفات نفسی مثل شهوت و غضب و توهمات و تخیلات و ... همگی شرط تاثیر فقه اند. بالاخره انسان صفات بهیمیه و ربانیه دارد، اینها در بکار گیری فقه مؤثرند. ولی نکته مهم آنست که ما بالمباشرة، اختیاری نسبت به این صفات نداریم. برای تشدید یا تضعیف این صفات باید فقه به میدان آمده و راه بگشاید. لذا پاسخ آنست که این صفات در حد شروط تاثیر فقه اند، و اصل با فعل اختیاری انسان در حیطه فقه است که انسان با اختیار فعل، صفات را بالتسبیب تحت اراده و اختیار بیاورد و مانع از بروز صفت بهیمیه و شهویه و غضبیه شود. البته اگر این صفات موضوع تکلیف نباشند، زیرا گاهی خود این صفات موضوع تکلیف می شوند، مثل قوه غضبیه که در راه دفاع از مومن بکار رود. 

خلاصه این که صفات بالمباشرة تحت اختیار ما نیستند و شدت و ضعف آن ها منوط به فعل اختیاری ماست، و این فعل اختیاری تنها بواسطه فقه طریق منحصرش بیان می شود. غیر از آن نیز یا باطل عقلی است یا باطل واقعی .

معنویت مرهون حُسن فعلی یا فاعلی یا صدوری 

صادقی: معنویت های غیر متمرکز یا همان افعال غیر عبادی را کمی بیشتر توضیح دهید. معنویت در این افعال چگونه تحقق می یابد؟

حجت الاسلام عبدی: سابقاً گفتیم که برخی از اعمال تهمید و تأهل برای معنویت ایجاد می کند. ولی برخی نیز اهلیت تقرب به الله سبحانه را دارد. وقتی فعلی تمهید و مقدمه برای ایجاد معنویت شد، معنویت خود آن فعل، تنها در اندازه مصلحت حرکت نفس به سمت تمهید است. تمهید خودش مصلحت ندارد، ولی حرکت نفس برای تمهید مصلحت دارد. تمهید چون بُعد مقدمی دارد، هیچ مصلحتی ندارد، ولی اینکه نفس خود را ملتزم می کند که معامله ای انجام دهد تا کسب درآمد کند که به نتیجه عبادت متمرکز یا عبادت تأهلی یا تمهیدی دیگری برسد، این خود مصلحت دارد. لذا به این اندازه، مسیر کمال را تیسیر می کند. لذا کسانی که در مقدمات امور مشغول می شوند، اهلیتشان فی حد نفسه (اگر موانع دیگری نباشد و اینها مقدمه باشند) برای وصول به مطلوب بیشتر می شود. 

خلاصه: همه ي فقه درگیر معنویت است، ولی شدت و ضعف و قرب و بعد دارد. برخی از معنویت های فقه، فقط در این اندازه است که نفس را از سکون خارج کنیم و به مقدار مطلق الحرکة نفس را به کمال برسانیم. برخی از معنویت های فقه، در حد حرکت خاص معنویت آفرین است. 

عمل به فقه به حمل شایع، محقق معنویت

صادقی: بنابراین آیا می توان گفت عمل به تکلیف محور تحقق معنویت است؟ نقش نیت در تحقق معنویت چیست؟

حجت الاسلام عبدی: بشر حتی اگر التفات یا اصلا اعتقاد به تکلیف هم نداشته باشد، ولی در عالم خارج تکالیف معاملی را انجام دهد، معنویت خروج از سکون دارد. معنویتش در این حد است. همه ي حرکت های اختیاری بشر، کافی است که نوعی از حسن، داشته باشد، چه حسن فعل ، چه حسن صدور فعل، و چه حسن فاعل فعل باشد، کافی است برای اینکه فعل اختیاری معنویت آفرین باشد. حتی حسن فعلی بدون حسن فاعلی. ولی معنویت برخی از این افعال تنها در حد تأهل است. لذا اگر معنویت های تأهلی به ذی التأهل نرسند، موقت بوده و از بین می روند. و می توان گفت معاملات عبادات دنیوی اند. به این معنا که این معاملات حتی برای کفار هم معنویت می اورند، ولی فایده ندارد، زیرا موقت است، گاهی وقتش تا لب گور است یا گاهی به اندازه 2 یا 5 ثانیه است. مثل سلام. 

اینکه می بینید حاتم طائی ، بخاطر کرامتش مورد اعتناء شارع قرار می گیرد، در حالیکه او کافر است، به دلیل آنست که معنویت دارد. ولی این معنویت او تأهلی است و اگر به ذی التأهل نرسد بی فایده است. 

لذا حسن فعلی موجب معنویت های محدود در ظرف دنیاست و نورانیتش هم به همین اندازه دنیاست. به مقداری که دنیا نور دارد، این ها هم نور دارند. شارع به شما می گوید: در همین افعال کاری کن که معنویتت استمرار یابد. اگر در معامله همین که حسن فعلی دارد، اگر منضم به نیت شود، گویا مسیر بسیار بسیار دوری را می پیمایید. چه برسد به عملی که شارع در صحت آن نیت را شرط کرده باشد. 

لذا اساسا فقه علم بررسی مناشئ معنویت است. در همه ي ساحات بشری و هرجا فعل اختیاری هست، فقه هم هست. .و طریق معنویت منحصر در فقه است. به هر الگویی که فقه را ترسیم کنیم: طهارت تا دیات، عبادات و معاملات و احکام، فردی و خانوادگی و سیاسی و اجتماعی و ... .تنها اختلاف در شدت و ضعف معنویت است و میزان ماندگاری آن. 

اساسا همین است که منشأ تابش خورشید بر کفار است و اینکه آنها رزق او را بخورند. بعید نیست این معنویت را اگر وسیع تر ببنیم، در فعل الله ملاحظه اش کنیم. اینجا مسئله ربط مطرح می شود که همگی به عنوان فعل الله اند، و در درجات ضعیف تر نوعی معنویتی در حیوانات هم بیابیم. البته فرقش با معنویت ما آنست که آنجا از سنخ سنت الله است که خاضع اختیار ما نیست. ولی معنویت موجود مختار در تمام شئونش می آید. 

به دلیل وجود همین معنویت است که ممکن است برخی کفار مشمول تفضل الهی شوند، تفضل الهی به نوعی کاشف از درجه ای از معنویت است، ولی معنویت هایی که برد ندارند، که کمالاتی را برای انسان بیاورند که خدا بواسطه آنها استحقاق جنت بدهد. بخلاف ثواب که ثواب عارض بر معنویتی است که از فاعل مختار مومن سر می زند، و خدا هم این حق را برایش قرار داده که مستحق جنت باشد. 

فقه موجود و فقه مطلوب و نسبت آن دو با معنویت

صادقی: این بیان ایا برای فقه مطلوب است یا موجود؟

حجت الاسلام عبدی: اینجا از فقه به عنوان ابتنائش بر علم الهی بحث می کنیم. لذا این فقه موجود را مصداق و حمل شایعی برای آن علم الهی می بینیم. هرچند که نوع اعتبار و تدوین ما قابلیت تحول داشته باشد. ولی حمل شایعش مصداقی از علم الهی است ، هرچند که حکم ، حکم ظاهری باشد زیرا قائل به جعل حکم ظاهری هم هستیم. و کسی هم که به جعل حکم ظاهری قائل نباشد، سراغ طریقیت محضه می رود. آن مقدار که منطبق با واقع است که نور واقع را دارد و آن مقدار هم که منطبق نیست، معنویتی از جنس خروج از سکون به حرکت دارد. بالاخره سراسر فقه در طیفی از نور است، هرچند نورانیت ایمان غیر از نور عقل است؛ چرا که کافر آن عقل را دارد. ولی او نور ایمان و اسلام را مطلقاً ندارد. هرچند که نور عقلی که هدایتش کند به خیر و شر را داراست. و الا نمی تواند به نور اسلام و ایمان راه بیاید. کفار فاقد نور ایمان و اسلام اند. به همین جهت، کافر از آن جهت که کافر است غرق در ظلمت است و هیچ سنخیتی با نور آخرتی ندارد و فقهاء از او به حیوان أناسی یاد می کنند. و لذا انسان پیدا شده در دارالحرب ملقوط است و در دار الإسلام لقیط. نور زبان معنویت است و محلش حقیقة الإنسان است. و این در کل وجودش سریان می یابد و بر کلش عارض می شود. 

نور جوارحی کافر اصلا به چشم مومن نمی آید. زیرا در مقابل خورشید ایمان مومن ظلمت محض است و محو می شود و بی نور است. لذا مومنین قدیم که می خواستند به کسی ناسزا گویند، می گفتند: برو ای بی نور. این یعنی نه نور ایمان و نه نور اسلام را دارد. این دو، اساس نورانیت است. اگر کسی این دو را نداشته باشد مثل کسی است که بخواهد با آخرین شعله از شمع فتیله سوخته ای که در معرض باد است، عالم را ببیند. در حالی که المؤمن ینظر بنور الله. اصلاً آن دیده نمی شود. ولذا معدوم است واقعا. نور کافر در حد نور حیوان است و در مقیاس انسان مومن ظلمت است. و لذا کفار غرق در ظلمتند. این نور چیزی نیست که آثار انسانیت بر آن مترتب شود. کما اینکه اگر مسلمان اهل ولاء نباشد نیز نور ندارد. ادبیات نورانیت مبتنی بر هدایت قرآنی و روایی است. 

پس فقه موجود ما به حمل شایع و انطباقی نماینده ای از آن علم الهی و شریعت است و تمثل شریعت است. لذا کسی که مخالف فقه انجام دهد، می گوییم مخالف شریعت انجام داده است. بنابرمبانی اصولی فقه را شریعت می دانیم. 

 

 

 

فهرست مطالب