مصاحبه اجتهاد و مدیریت
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام علی محمد وآله الطاهرین واللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین من الان الی قیام یوم الدین.
سوال ۱. آیا ضرورت دارد که مجتهدین وارد عرصه مدیریت بشوند یانه؟
پیش نیاز ورود مجتهدین به عرصه مدیریت
اگر شأن اجتهادی افراد که همان استنباط حکم شرعی است ملاحظه شود، تحقق بخشی آن در عالم خارج به شأن اجتهادی با مبانی تعریف شده آن از اجتهاد مرتبط نمیشود. یعنی اگر مجتهدی که مستنبط احکام شرعی الهی است، این مقدار وظیفه اجتهادی خودش را انجام داده باشد اصطلاحا مجتهد است و معنای اصطلاحی اجتهاد را تحصیل کرده است کار او تمام شده است؛اما این تقریر از رسالت اجتهاد که یک تقریر اصطلاح محور و بر اساس خاستگاه معنوی(معنایی) اجتهاد در مصطلحات فقهی و اصولی است ،نباید ما را محدود بکند و گفته شود که لازم نیست مجتهد وارد این عرصه بشود. چه گفته شود لازم است یا چه گفته شود لازم نیست، به این مقدار نمیتوان بسنده کرد که بگوییم وظیفه خودش را انجام داده است البته مراد از مجتهد کسی است که احکام را بالفعل استنباط کرده باشد و آن کسی که بالفعل استنباط نکرده باشد که به طریق اولی از بحث دور خواهد شد. خلاصه این که که مصطلح اجتهاد یک خاصیتی دارد که از ارتباط با عالم خارج منقطع است و حتما نیاز به واسطه ای دارد که به صحنه مدیریت خارجی مرتبط بشود و اینجاست که بنیان های پشتیبان به لحاظ معرفتی و مقدمات جهان بینی مجتهد باید این فاصله را پر کند، زیرا استنباط حکم شرعی در این جهان بینی غایت قصوی نیست و اگر غایت قریبه نباشد حداکثر غایت وسطی است. اگرچه در حوزه های علمیه تاکید میشود که اجتهاد، غایت میانی یا وسطی است ولی در منظومه معارف دینی، اجتهاد غایت دنیا و نزدیک است چون برای غایت وسطی و قصوی میتوان امور دیگری را در نظر گرفت.
نقطه اثر مدیریت
درست است که استنباط در این اجتهاد صورت میگیرد و قرار است حکم فعل فاعل مختار را تعیین بکند و آنچه که واسطه قرار می گیرد این است که آیا فعل فاعل مختار برای صدورش از فاعل مختار، نیاز به مقدمات دارد یا خیر؟ اگر این مقدمات خارجی که مقدمه برای صدور فعل از فاعل مختار است، به صورت فردی ملاحظه بشود(یعنی مکلف به یک امر فردی باشد) حتما باید یک مبدا و معاد داشته باشد چون افعال ما برای تحققش در عالم خارج، اجزاء و مقدماتی دارند، در این صورت اگر «مکلف به» دارای شئون اجتماعی باشد به این معنی که در رابطه با دیگران و در رابطه با اشیاء دیگر مطرح بشود این مقدمات، پیچیده تر و طولانی تر میشود و کم وکیف آن متفاوت خواهد شد. یعنی دیگر از یک عمل فردی بسیط، نمی توان انتظار تحقق شئون اجتماعی آن مکلف به را داشت. در اینجاست که خواستگاه مدیریت مطرح میشود که البته باید تذکر داد که وقتی بحث از مدیریت در مختصات جهان امروز مطرح میشود، ظاهرا بهتر است ترتیب امور بسیطه ای که به شکل تجربی بدون علم و فن و صنعت و صناعت تحقق پیدا میکند از حیطه مدیریت به عنوان یک شاخه علمی خارج کنیم و مدیریت را ترکیبی از علم و فن(صناعت) بدانیم که ترکیبی از نظر و عمل است.
یعنی برای تحقق یک فعل خارجی گاهی، چه در اتیان و چه در حسن اتیان آن (اثربخشی و کارآمدی) نیاز به هیچ نوع آموزشی نیست. مثلا در انجام فعل صلاۀ که یک عمل بسیطی می باشد همین مقدار که مکلف، حکم شرعی را بداند بدون نیاز به آموزش هایی که مبتنی بر علم و فناوری و صناعت باشد، می تواند نماز بخواند. هرچند که در این سنخ از اعمل بسیطه، مناط مدیریت وجود دارد اما بحث از مدیریت مصطلح که در صدد نسبت سنجی آن با اجتهاد می باشیم، در اینجا ضرورت ندارد که بحث شود نه اینکه شانیت بحث آن، وجود ندارد یعنی هنگامی که از فعل اختیاری مکلف به سمت تحقق خارجی می رویم باید به آن سنخ از افعال اختیاری مکلف _که یا «ملکف به» آن در ناحیه فردی باشد و یا مکلف به آن ناحیه اجتماعی است_ بپردازیم که دارای پیچیدگی می باشد که برای بهینه سازی این عمل، نیازمند به بررسی ابعاد نظری، مباحث فنون و افتنانی ومساله صنعت و صناعی داریم که یک إعمال(کاربست) خاص را بخواهد. هرچند در هر حرکتی میتوان مناط مدیریت را دید اما از آنجایی که روح مدیریت به معنای فرایند رسیدن به مطلوب در بالاترین سطح کیفی است ما در رابطه اجتهاد و مدیریت به دنبال بیان این نوع مدیریت هستیم وإلا و این را در یک فعل معمولی هم میتوان بحث کرد لذا آن مدیریتی که به عنوان مجتهد مدیر در صدد تبیین آن هستیم از این معنی منصرف است.
از آنجایی که موضوع علم مدیریت، فعل فاعل مختار است لذا اگر فاعلِ مختار نباشد _بالمباشرة یا بالمنتهی یا بالمبتدا یا بالتسبیب_ مدیریت، موضوع ندارد و حتما باید یک فاعل مختار در مبدا، مقصد، منتهی، مبتدا یا میانه مسیر، وجود داشته باشد تا مدیریت، موضوع پیدا کند چراکه قرار است به جهت دستیابی مطلوب برای چنین فاعل مختاری، فرایند بهینه سازی کیفی را رقم بزنیم. تا کنون سعی کردیم تبیینی از رابطه اجتهاد نسبت به افعال اختیاری فاعل مختار ارائه شود و در چنین مجالی می توان به بحث از ضرورت ورود مجتهد به عرصه مدیریت پرداخت چون لازم است ابتدا موضوع مشخص شود و سپس از ضرورت ورود مجتهد به این عرصه بحث کرد.
ورود به عرصه مدیریت، بایسته مجتهد
بحث از ضرورت ورود مجتهد به صحنه مدیریت ناشی از اغراض شرعی می باشد و تولید این فرایند برای دستیابی به بالاترین کیفیت مطلوب، تنها به واسطه مجتهد صورت می پذیرد
مولفه های انحصار ورود مجتهدین به عرصه مدیریت
این انحصار، نسبت به مجتهد از سه ناحیه می تواند تصور شود:
1) اجتهاد مصطلح
رسیدن به مطلوب در بالاترین سطح کیفیت _ که در تعریف مدیریت اخذ شده است_ به واسطه علم مجتهد به احکام کلی الهی می باشد که این وظیفه عام مجتهدین که همان معنای مصطلح اجتهاد است.
2) هوش اجتهادی
در این ناحیه نگاه ما به مجتهد به عنوان عالم به احکام کلی الهی نمی باشد و هم چنین به سبب اینکه چنین مجتهدی احد المکلفین نیز میباشد در این ناحیه مورد بحث قرار نمی گیرد بلکه به علت اینکه اجتهاد در چنین شخصی، موجب یک تأهل و نورانیت فقهی شده است میتواند در تولید این فرایند مدیریتی، هوشمندانه عمل کند و آن هوشی است که از انس با ادله به وجود آمده است که از آثار انس با مبادی اجتهاد و مبانی مختلف اجتهادی است. از بُعد سوم به عنوان هوش اجتهادی، تعبیر میشود که ناظر به موضوع خارجی است. این بعد سوم، غالبا مورد غفلت می باشد. این بعد به لحاظ علمی، ابتناء ندارد بلکه ابتنائش به لحاظ نفسی است یعنی نفس بواسطه انسی که با روش تفکر اجتهادی پیدا کرده است، تاهل پیدا میکند که هنگام ورود به موضوعات فرآیندی در سطح عقلانیت عمیق و و سیع و نافذتر صورت ببخشد که از این ویژگی به عنوان هوش اجتهادی یاد می کنیم. این هوش اجتهادی برآمده از هیئت حاصله ای است که از مقدمات اجتهاد و تحصیل مقدمات آن و استعداد های ذاتی ملائم با مسیر اجتهاد و استعداد های به فعلیت رسیده در استخدام قواعد استنباطی پدید آمده است که در حقیقت همانی است که گاهی تعبیر به ملکه استنباط و ملکه قدسیه میشود که وقتی آن هئیت حاصله از اجتهاد و انس با ادله در کنار تجربه ی زیستِ فقاهی باعث میشود که مجتهد یک قدرت نفسی در تحلیل موضوعات خارجی پیدا کند که ما از این ویژگی تعبیر به هوش اجتهادی میکنیم؛ این هوش از سنخ هوش های هیجانی اکتسابی است که یکی از صفات فاعلی فقیه می باشد که در ملاحظه موضوعات توسط او تاثیر می گذارد. چنین مجالی امتداد کشف واقعیت ها و تولید فرایند ها بواسطه نورانیت الهی است. لذا عرصه ورود مجتهد در مقایسه با یک متخصص مدیریت که به لحاظ نظری یا تجربی به این عرصه ورود کرده است متفاوت است و در چنین مرحله ای مدیریت یک مجتهد از قواعد علوم انسانی مفارقت پیدا میکند. البته بخشی از قواعد علوم انسانی که مطابق با سنت های الهی است با انضمام به هوش اجتهادی می تواند هم افزایی جدیدی را ایجاد کند.
3) حوزه دانشی و تجربی
اینکه مجتهد به عنوان أحد المکلفین با قطع نظر از علم کلی خودش، وارد صحنه بشود.
از این سه ناحیه، یک ناحیه اش مختص به مجتهدین است. ناحیه دوم نیز که از آن به عنوان هوش اجتهادی یاد شد جزء مختصات مجتهدین می باشد که در حقیقت، کمال نفس فقیه و مجتهد برای تولید فرایندِ رسیدن به مطلوب در بالاترین سطح کیفی به مقتضیات دنیوی و به قدر طاقت بشری اش می باشد و ناحیه سومی وجود که مجتهد در آن به عنوان احد المکلفین است مجال طرح تخصص های مدیریتی در علوم انسانی و اجتماعی می باشد کما اینکه تخصص های تجربی نیز که افراد در دانش های انسانی به دست می آورند در این ناحیه قابلیت طرح دارد.
منظومه فقاهی نه مکتوبه فقهی
مجتهد و فقیهی که قصد ورود در صحنه مدیریت را دارد بایستی با منظومه فقاهی خود به این عرصه بپردازد چراکه مکتوبه فقهی او آینه تمام نمای تفکر جامع او نمی باشد چراکه که تار و پود تفکر چنین فقیهی در منظومه فقاهی اش تنها بر مدار و محور فقه نیست بلکه منظومه فقاهی بر محوریت فلسفه های عمیقِ صحیحِ عریق و حکمت بنیان و مبتنی بر معارف الهی و ولایی شکل می گیرد. در حقیقت چنین بافتی بر منظومه های فقاهی حکومت دارد. در این منظومه است که بدون شک، فقیه اصالت هدایت را از جهت لطف الهی، لازم عقلی میداند. به عبارت دیگر چنین مجتهد و فقیهی که مومن به این هدایت است وظیفه حضور در مسیر هدایت را از این جهت که عقلاً وصول به مرتبه اصلح الامور لازم است بر خود لازم میداند چراکه وصول به أصلح الأمور و اکمل الاغراض عادتاً تنها توسط فقیه، صورت می پذیرد. فقیه است که در این اندیشه و منظومه فقاهی بیشترین مشابهات را با شئون مولا دارد. امام باقر علیه السلام می فرمایند «وَ اَللَّهِ إِنَّ أَحَبَّ أَصْحَابِي إِلَيَّ أَوْرَعُهُمْ وَ أَفْقَهُهُمْ» محبوب ترین شما نزد من کسی است که فقیه ترین و با ورع ترین باشد. این محبوب ترین عبد در میان عباد است که بیشترین ملائمت را با مطالبات ولاییه دارد. روایت فوق، بیانگر این مطلب است که احدی را در عالم خارج پیدا نمیکنیم که این مشابهت حداکثری را با مطالبات ولاییه و مطلوبات الهیه پیدا کرده باشد مگر چنین فقیهی که دارای منظومه فقاهت است. اوست که می تواند نقش هدایت گری داشته باشد و چنین فقیهی ساکت نمی نشیند که مجتهَدات او (مجتهد فیه) در مکتوبه فقهی اش باقی بماند لذا باید معلومات خود را در یک حرکت منظومه ای قرار دهد چراکه اقتضاء حرکت منظومه ای تولید فرایند و ناظر به صحنه تحقق مدیریت است. از ابتدا تا به امروز، مویدات تاریخی بسیار زیادی وجود دارد که فقهاء بزرگ به نحو خرد یا کلان درصدد تحقق این مساله بوده اند.
لذا این مجتهد است که با اتصاف به ملکه اجتهاد و صفات کمالیه و هوش اجتهادی در کنار بهره گیری از حوزه دانشی و تجارب بشری می تواند عملکرد مطلوبی را در عرصه مدیریت داشته باشد لذا در صورت فقدان هوش اجتهادی حتی اگر از گزاره های مدیریتی او تعبیر به مدیریت اسلامی کنیم چنین علمی ناظر به ناحیه سوم می باشد که در حقیقت در آنجا صرفا چارچوب هایی از شریعت ملاحظه شده است، نه جزئیات و تطبیقات و انتشار علوم الهی و مسالک ربانی که بخواهد در میان بشر انتشار پیدا کند.
حال ضرورت و انحصار ورود مجتهدان به صحنه مدیریت بواسطه لزوم تحقق بُعد هدایت، معلوم می شود. البته این هدایت اعم از ارائه طریق و «إیصال الی المطلوب» می باشد.
نقش تسبیبی مدیران در مدیریت مرسوم
یکی از اموری که در مدیریت اجتهادی نیاز داریم این است که این مدیریت اجتهادی اعم از ارائه طریق و ایصال مطلوب است ؛ آنچه که در مدیریت های مرسوم و مقرر در علوم انسانی و بشری (اجتماعی بهتر است) مطرح می شود این است که مدیران، معمولا گسیل کننده امکانات با ارائه طریق هستند تا عوامل مدیریتی یک مجموعه را به هدف مطلوبشان برسانند لذا شأن مدیر، شأن ارائه است که این جایگاه، شأن ایصال الی المطلوب به نحو مباشر نمی باشد لذا ورود یک مجتهد مدیر به این عرصه، ورودی غیرمباشر به نحو تامین مقدمات تولید فرایند یا در جهت نظارت و سنجش و ارزیابی کیفیت مطلوب است.
تقریبا میتوان گفت در علوم انسانی مرسوم، مدیریت از جنس اَعمال نیابتی است که عمال باید کاری به نیابت از مدیر انجام دهند و لذا مدیر، دارای شأن تسبیبی است. با این توضیح معلوم می شود که نقش یک مدیر در صورت ورود به فرآیند، نقشی به عنوان احدالعمال خواهد بود.
هم افزایی دو بعد نظری و عملی
به نظر میرسد بر خلاف مدیریت مرسوم، مدیریت اجتهادی صرفاً به نحو ارائه طریق و تسبیبی نمی باشد بلکه به صورت مباشر نیز می تواند باشد چرا که اولا با نگاه اصاله التوظیف در فعالیت های گروهی سازگاری دارد و ثانیا عقلائی نیز می باشد. این نگاه در مدیریت اجتهادی یک تکامل محسوب می شود که ناظر به دو ساحت ارائه طریق _ تولید فرآیند به صورت نظری_ و إیصال إلی المطلوب _هدایت عملی در یک فرآیند_ می باشد. علت تاکید من بر این مساله این است که غالباً ذهن ما در مدیریت یک فرآیند برای رسیدن به سطح مطلوب کیفی، منصرف و منحصر بر ارائه طریق است درحالیکه نباید صرفاً به ارائه طریق، اکتفا کنیم. برخی از تولید فرآیندهای شرعی در برخی از حوزه های مدیریت، محتاج این است که مجتهد خودش بالمباشره همراه تمام فرآیند حرکت کند و در میدان عمل حاضر باشد. در چنین زمانی اگر رئیس العمال(مدیر) در فرآیند حرکت نکند عاملین، سلوک به سمت آن هدف نخواهند داشت و اینجاست که مدیریت های شخصی(مدیریت مرسوم) در مقابل مدیریت های نوعی که فقط بر مبنای ارائه طریق هستند خودش را نشان می دهد. یعنی گاهی مصلحت به شخص مدیر و قیام مدیر در میان عمال بستگی دارد نه از باب ارائه طریق بلکه از باب ایصال الی المطلوب که اگر این کار را نکند ایصال الی المطلوب صورت نمی پذیرد.
نمونه بارز پیوستگی مدیریت نظری(إرائه طریق) و عملی(إیصال إلی المطلوب)
یکی از برجسته ترین مدیریت هایی که در نظام هستی و در منظومه معرفتی و فقاهتی بوده و در تایخ، ثبت شده است، مدیریت حضرت سیدالشهدا علیه السلام در واقعه طف می باشد که کاملا به نحو ایصال الی المطلوبی و شخصی است که تولید فرآیند، قائم به امام علیه السلام است و سائرین(اصحاب) برای رسیدن به عالی ترین سطح و کیفیت مطلقه ای که از مطلوب وجود دارد همراه امام علیه السلام سلوک پیدا می کنند. مدیریت در این واقعه، ساحات مختلفی دارد؛ مدیریت علم، مدیریت عبادت، مدیریت معاملات، مدیریت تعاملات، مدیریت اهل(خانواده) ، مدیریت امت، مدیریت حکومت.
عرصه های انحصاری مدیریت مجتهدان
اگر ما طیف فرآیند های مختلف در اداره انسان را مشاهده کنیم در برخی از این طیف ها به نحو قضیه بتّیه، حتما باید مجتهد ورود کند چراکه مولفه اساسی در مدیریت چنین فرآیندی هوش اجتهادی است خصوصا در فرآیند هایی که مدیریت آن به نحو ایصال الی المطلوب می باشد، مانند مدیریت تربیتی که از مدیریت هایی است که قائم به شخص مدیر است و حال آنکه در مدیریت های مرسوم بُعد نیابتی در آن پر رنگ تر و واضح تر است. تفاوت مدیریت اجتهادی در منظومه فِقاهی با مدیریت های متعارف درعلوم انسانی در همین هوش اجتهادی است.
پس در حقیقت یک رویکرد متفاوت بر اساس نوع نگرش و معارف اصیل شیعی در برخی از این طیف های تولید فرآیند وجود دارد که مدیریت این فرآیند ها منحصر در فقیه و مجتهد است که از دو عرصه و دو نوع مدیریت، خارج نیست:
1) به نحو دائمی: یعنی همیشه مجتهد باید وارد آن عرصه بشود و غیر او صلاحیت مدیریت در آن عرصه را ندارد نه ابتدائا و نه استدامۀً مثل نظریه حاکمیت اسلامی
2) به نحو موقت: مانند برخی از فرآیند های پژوهشی در علوم اسلامی که خود مجتهد باید اقدام به شروع این فرآیند کند مثل تربیت فقیه که یک مدیریت آموزشی، پژوهشی، تربیتی و مهارتی است اما باید در آنجا فقیه ورود پیدا کند تا به نحو ایصال الی المطلوبی برای آن سطوح بالای آن، تربیت فقیه صورت بگیرد. این طیف خیلی وسیع است و الوان متعدده ای وجود دارد که ضریبی از این ایصال است و گاهی مواقع به نحو ترکیبی است که هم ایصال الی المطلوب در برخی از این فرآیند وجود دارد و هم بعضی از آن ها محض ارائه طریق است که این طیف ها نیز درجات مختلفی دارد. مثال، اشاره ای به موقتی بودن آن نشده است
حال با این نگاهی که بیان شد آیا میشود کسی بیاید و به نحو سلبی بگوید که مجتهد لازم نیست در فرآیند مدیریت داخل بشود؟! این نگاهی که ارائه شد بیانگر اینست که نه تنها لازم است ـ که البته فعلا لزوم فی الجمله را اثبات میکند ـ بلکه می توان در حقیقت از جریان حضور انبیاء علیهم السلام در میان بشر این الهام را گرفت که آن ها هم این جریان مدیریتی را حتما داشته اند.
بستر تحقق مدیریت و مرادفات آن
هرجا که رسش به مطلوبی وجود دارد و یک پیچیدگی هست، تولید فرآیند می خواهد و لازمه تولید فرآیند، مدیریت است. حال شما چه از آن به عنوان مدیریت تعبیر بکنید وچه به تدبیر تعبیر بکنید، چه به اداره تعبیر بکنید ، چه به هدایت تعبیر بکنید، این ها همه هم خانواده معنوی با مدیریت هستند: هدایت، تدبیر، ترتیب امور، تنظیم، تنسیق، ارشاد و ایصال. جنس همه این عناوین از جنس و مقوله فرآیندی هستند و جنس این ها، جنس سامانه ها با سازمان ها است و فرآیند در غیر از سامانه و سازمان اصلا معنا ندارد.
البته این سامانه و سازمان یک وقت سامانه و سازمان های محدود و مختصر و جزئی هستند و یک وقت هم سازمان های میانی هستند و یک وقت هم کلان و وسیع هستند. هم چنین ممکن است جنس سخت افزاری داشته باشند و ممکن است که جنس نرم افزاری داشته باشند و گاهی موقع هم ممکن است جنس مغزافزاری داشته باشند یعنی نه سخت باشند و نه نرم باشند بلکه بُعد ذهنی و ادراکی داشته باشند که ترکیبی از سخت افزار ادراک و نرم افزار ادراک است و این فرآیند هر کجا که بخواهد وجود داشته باشد حتما در قالب یک سازمان و سامانه است و اساسا عناصر تشکیل دهنده و هسته اساسی مدیریت، سازمان و سامانه است که تحت فرآیند قرار میگیرد و در این فرآیند حتما باید هدف و غرض در آن ملاحظه شده باشد و حتما برنامه ریزی متناسب با این اهداف و اغراض، وجود داشته باشد. اینها از لوازم یک مدیریت است.
حالا اگر غرض، یک غرض الهی شد، سامانه و سازمان الهی میشود و برنامه ریزی وتخطیط هم یک فقه و فقاهت می شود و آن کسی می تواند برنامه سامانه و سازمان را به آن اغراض برساند که آن هوش برآمده از هیئت حاصله ی از ملکه استنباطیه و تجارب شخصیه و نورانیت مواجهه با موضوعات خارجیه را داشته باشه و این عادتاً منحصر در مجتهد است و ضرورت حضور مجتهد در صحنه های اجتهادی از این جا نشأت می گیرد. این نکته را دقت بفرمایید که چندین بار گفته ام : مدیریت برای رسیدن به مطلوب در عالی ترین سطح کیفی خودش است. لذا فی الجمله بلاشک باید فقیه این چنین تربیت شده باشد که بتواند به این صحنه ها ورود پیدا بکند.
سوال ۲: بعد از اینکه به سوال اول به صورت مستوفی و با مبانی و با نگاه های جدیدی که به روی ما باز کردید پاسخ دادید سوال دوم این است که آیا ترکیب مجتهد مدیر می تواند ترکیب برآمده از منابع دینی باشد، چگونه این امر قابل اثبات است؟
خاستگاه عنوان مجتهد مدیر
این سوال یک دقت خیلی خوبی دارد و آن هم این است که مجتهد مدیر برخواسته از منابع دینی باشد نه از منابع فقهی و این تفاوت می کند. یک وقت گفته میشود آیا مجتهد مدیر می تواند از منابع فقهی به دست بیاید؟ که در دل این سوال، سوال عمیق تری مطرح می شود که آیا منابع فقهی، مفهوم سازی می کنند یا خیر تا ما بتوانیم مفهوم مجتهد مدیر را از منابع فقهی به دست بیاوریم و اگر مفهوم سازی نمی کنند، آیا با یک مفهوم عرفی سراغ مجتهد مدیر رفته اند؟. هر دو اینها با مناقشاتی مواجه است چون اگر بگوییم منابع فقهی، مفهوم مجتهد مدیر را تاسیس کرده اند به خلق منابع اعتباری توسط شارع نزدیک می شویم درصورتی که نمی توانیم چنین چیزی را اثبات بکنیم که شارع مفهوم اجتهاد و مفهوم مدیریت و اداره را خلق کرده است.
مفهوم اجتهاد، مخلوق تخصص فقهای اسلامی است و مفهوم تخصصی مدیریت، خلق شده بنیان گذاران تدوینی دانش مدیریت است و اگر هم بگویید این مفهوم را شارع خلق نکرده است و به نحو عرفی ملاحظه کرده باشد آن هم قابل چالش است. اگر از دیدگاه منابع فقهی بخواهید بررسی بکنید چون اجتهاد در عرف عام، مفهوم تخصصی که می دانیم را ندارد تا مانند الفاظ معاملات و تعاملات عرفی، مورد حکم شرعی قرار بگیرد. کما اینکه مدیریت هم با خلق مفهوم اصطلاحی در دانش تدوینی مدیریت در زمان شارع موجود نبوده است.
اما اگر این دو مفهوم را به حسب اشاره به آن واقعیتی که دارند ملاحظه کردیم، که اجتهاد _که در حقیقت کشف و اثبات احکام شرعی است_ و واقعیتی که مدیریت دارد _که تولید فرایند برای رسیدن به اهداف سازمان ها و سامانه ها در بالاترین سطح کیفی_ دو مفهومی است که مصادیق واقعی دارد که جا دارد با منابع دینی ملاحظه بکنیم چون ممکن است که همین واقعیت اجتهاد در ادله شرعی، تحت عنوان تفقه و مانند اینها آمده باشد اما اجتهادی که مقید به مدیریت یعنی به یک دانش موضوعی باشد در ادله نیست؛ البته ممکن است دانش موضوعی ابعاد حکمی هم داشته باشد ولی ما نتیجه دانش را ملاحظه می کنیم و لذاست که میگوییم دانش موضوعی نه مبانی دانش؛ این را باید دقت کرد.
نگرش نظام واره و شبکه ای به فقه
دانش موضوعی دانشی است که در نقطه اثر، موضوعی بشود یعنی به لحاظ رتبه دانش، نه به لحاظ رتبه خارج وگرنه اینکه فقه هم به لحاظ رتبه دانشی قضایایی که تولید می شود تا موضوع خارجی را برای شما حلش بکند، دانش موضوعی می شود. اما فقه به لحاظ مستوای دانشی به قضایای کلی الهی می رسد و به همین دلیل است که بعد از این فقه، باید یک فقه مصرفی هم تولید بکنیم که آن فقه مصرفی می تواند برای فقیه، دانش موضوعی باشد و به همین دلیل است که معتقدیم که میتوان یک شبکه علوم فقهی تاسیس کنیم که واقعاً جایش خالی است و از ضرورت هایی است که مجتهدین باید به این عرصه ورود داشته باشند
ما علوم قرآن داریم، علوم حدیث داریم، علوم ادبی داریم اما تا کنون علوم فقهی به صورت شبکه ای و مترابط الأجزاء تاسیس نشده است. کما اینکه در مجال خودش علوم معارفی و علوم حکمی هم داشته باشیم یعنی جا دارد که علوم فقهی و علوم حکمی به صورت یک شبکه علوم ملاحظه بشوند. فقه موجود و مرسوم ما به نحو دانش موضوعی ملاحظه نشده است و لذاست که ما این فقه را بحث می کنیم. این فقه در امتداد خودش بیش از قضایایی که اثبات قضایای کلیه شده ورفع شبهات احکام کلیه شده است، چیز دیگری نیست. اما قضایای موضوعی در منتهای دانشیِ دانش مدیریت، می خواهد بیان کند که در قضایای خارجی چگونه باید تصمیم بگیریم و به همین دلیل است که دانش مدیریت یک رتبه از فقه _نه از علوم فقهی_ متأخر است وحداقل پائین تر است و اگر علوم فقهی را تأسیس کرده باشیم دو رتبه پائین تر است چون بعد از اینکه از فقه مخزنی به سراغ فقه مصرفی می رویم یکی از بازوان فقه مصرفی، دانش مدیریت می شود.
تفکیک بین منابع فقهی و منابع دینی
به هر حال اگر ما بحث از منابع دینی کردیم باید اعم از مسائل احکام کلیه ملاحظه کرد یعنی در منبع دینی، ید شارع به عنوان حکیم قرار می گیرید و نه ید شارع به عنوان شارع. این مطلب، خیلی مسئله مهمی است که شما شارع را به عنوان الحکیم المشَرِّع ببینید. وقتی ما ید شارع را می بینیم که روی مسئله هدایت بشری به عنوان یک مفهوم محوری رفته است، اینجاست که حتما باید این قابلیت را به منابع دینی بدهیم که می تواند ولو به نحو خطابات ارشادی، مجتهد مدیر و اجتهاد مدیریتی را در اینجا ملاحظه بکنیم یعنی مجتهد ارشاد به این مطلب می کند که در موضوعات باید چه نوع تفکیکی بکنید و برنامه ریزی تان به چه نحو باشد، کیفیت هدایت را هم بیان میکند؛ روی عنوان «منابع دینی» تاکید میکنم.
منابع فقهی برای فقه موجود، بدون در نظر گرفتن علوم فقهی؟ مبانی حکمی و بدون در نظر گرفتن امتدادش در مدیریت، فقط احکام کلی را حل می کنند چرا که این فقه موجود بدون در نظر گرفتن منابع دینی و مبانی در کنار آن توانایی تولید نظریه ندارد . اگر این را بخواهیم بگوییم و به فقه موجود بسنده کنیم، نمی توانیم مجتهد مدیر به دست بیاوریم. اما اگر منابع دینی را دیدیم که در منابع دینی حیثیت تکلیفی یکی از حیثیات است و حیثیات دیگر هم لحاظ می شود، حیثیت هدایت هست، حیثیت غرض مندی هست و با این نگاه، می توان مجتهد مدیر داشت.
جایگاه مقاصد شریعت در استنباط
همین جا یک اشاره ای بکنم که برخی ناخواسته مسأله مقاصد شریعت را با فقه گره زدند. در این جا، یک ادراک صحیحی دارند و یک ادراک قابل تامل. ادراک صحیحشان این است که در منابع دینی مسئله خطوط کلی هدایت بشری را می بینیم و حفاظت از عقلانیت و وجدانیات عامه یکی از راهبرد ها و مقاصد شریعت است. امنیت و ابعاد تامین انسان ها از مجموعه شرور هم یکی از آن مقاصد کلان است. مسئله اموال و منابع نیز یکی از مسائل کلان است. پس یعنی این را باید در فقه بیاوریم؟ خیر، اشکال همین است. این حرف درست است که این ها از خطوط و مسائل کلان هستند ولی آن چیزی که محل تأمل است این است که شما باید این ها را در مجموعه منابع دینی ببینید نه در فقه و استنباط. عرض بنده این است که منابع دینی غیر از منابع فقهی است و باید با این نگاه این دو منبع، ملاحظه شود.
منابع فقهی، یعنی آن منابعی که ما را برساند به همین فقه از طهارت تا دیات موجود و لذاست که منظومه فقاهت نیاز به این دارد که شما به منابع دینی هم نگاه بکنید زیرا آنجاست که مسئله کلام، اخلاق، حکمت، سنت های الهی، قواعد و مانند این ها که خودش را نشان میدهد و در میان اینها یک مسئله ای است به نام مسئله هدایت. هدایت افرادی که حیثیت اجتماعی آن ها ملاحظه شده است. حال به نحو خُرد در یک سامانه یا به نحو متوسط در یک سازمان و یا به نحو وسیع تر در یک کلان سازمان ملاحظه می شود. تا جایی که مسئله هدایت امت مطرح می شود و بالاتر از آن، هدایت بشریت مطرح می شود وگاهی مواقع، هدایت تاریخی مطرح می شود. یعنی دایره هدایت، دائما وسیع می شود تا امتداد هدایت های تاریخی که ما، مدیریت هایی تاریخی داریم.
فرا زمانی و فرا مکانی بودن مدیریت الهی
یکی از برجستگی های علوم الهی این بوده است که در هدایت های خودشان هیچ زمانی مدیریتشان محدود به زمان مدیر نیست .این مطلب، نکته لطیفی است. یعنی مدیران در بهترین وضعیت با مسئله تخطیط و برنامه ریزی که دارند می توانند برای زمان خودشان یا برای چند دهه آینده برنامه ریزی هایی بکنند و اگر بیش از این بخواهند کار بکنند روی تظنّیات آینده پژوهی پیش می روند که غالبا منجر به بهبود کیفیت و اصابه به واقع نمی شود. در صورتی که شما ببینید انبیاء الهی یک نوع برنامه ریزی می کنند و مخصوصا در خاتم شرایع سماویه یعنی دین اسلام، یک مدیریت جهانی کلان بی حد و مرز و بی غایت طراحی کرده است و قرار داده که تمام مدیریت هایی را که شما می خواهید ملاحظه بکنید در ضمن این مدیریت کلان تاریخی باید قرار بگیرند وگرنه به همین مقدار که از این مدیریت تاریخی بیرون بروند از مدیریت نورانی مسیر انبیا علیهم السلام به سمت مدیریت ظلمانی شیاطین جنی و انسی نزدیک خواهند شد که این باز خودش تحلیل های دیگری دارد که در مجال دیگری مطرح می کنیم.
پس عرض بنده این است که بله، می توان با منابع دینی به سراغ واقعیتِ مفهوم مجتهد مدیر رفت و نه تنها باید رفت بلکه پیش از این عرض کردیم که اصلا ضرورت دارد که سراغ این مفاهیم برویم تا بتوان از سنخ اجتهاد مدیریتی، هدایت های الهی صورت بگیرد.
سوال ۳: ظرفیت فقه برای تولید دانش مدیریت اسلامی چیست؟
به نظر می رسد که در این سوال، سه محل تأمّل وجود دارد:
۱. اینکه آیا از ظرفیت، بحث کنیم یا اعم از ظرفیت، و مسئله استعداد را نیز مطرح کنیم؟
۲. آیا بحث فقه را مطرح کنیم یا مسئله نظام فقاهت و اجتهادی امامیه را مطرح کنیم؟
۳. درباره مدیریت اسلامی بحث کنیم یا همان مدیربت اجتهادی را ادامه بدهیم؟
اگر خیلی خلاصه بخواهم بگویم، بنده معتقد هستم که این سوال اگر اصلاح بشود به اینکه آیا استعداد نظام فقاهت امامیه در تولید اجتهاد مدیریتی وجود دارد یا خیر؟ این سوال خیلی سوال وسیع تر، دقیق تر، فنی تر و جامع تر است و اجزاء بیشتری را دربر می گیرد.
تفاوت استعداد و ظرفیت
غرض از بیان استعداد به جای ظرفیت، این است که چون ظاهر ظرفیت، آن مقداری است که به فعلیت می رسد در صورتی که ما ظرفیت هایی داریم که به فعلیت نرسیدند و قریب به فعلیت هستند. بعضی از ظرفیت ها هستند که متوسط الحال هستند در این که به فعلیت برسند و بعضی ها هستند که به فعلیت رسیدن آن ها بعید هست. حال، بحث در مورد استعداد در این سه لایه غیر از بحث ظرفیت است. ظرفیت یعنی آنچه که الان هست و ما می توانیم برای پیشبرد اهداف خود در ناحیه مظروفات از این ظرف استفاده کنیم. اما اگر وسیع تر نگاه کنیم یا حداقل توسعه معنایی در ظرفیت بدهیم و گفته شود که ظرفیت شامل معنایی که مفاد استعداد هست هم می شود. این استعداد خیلی بهتر از ظرفیت است که از «استعداد فقه امامیه» تبدیلیش می کنیم به «استعداد نظام فقاهت امامیه» به این دلیل که فقه امامیه تحدیداتی دارد از طهارت تا دیات ولی اگر گفتیم «نظام فقاهت امامیه»، این نظام فقاهت امامیه، فقه موجود ما را دارد و علاوه بر آن، قواعد فقهی هم داخل آن می شود و همینطور ادله شرعیه و اصول فقه نیز در اینجا خودش را نشان میدهد و همچنین مبادی حمایتی فقاهت، که معارف است که در حقیقت آن بنیان های حِکمی فقه امامیه است را نیز شامل میشود و در اینجا راحت تر می توانیم در مورد استعداد حوزه فقاهت یا به عبارت دیگر استعداد نظام فقاهت امامیه در پرورش یا تولید اجتهاد مدیریتی صحبت کنیم.
با این تصویر، ما راحت تر میتوانیم اجتهاد مدیریتی که در سوال قبلی مطرح شد را تصدیق کنیم که بله، ما این ظرفیت را داریم و نه تنها داریم بلکه ظرفیت بسیار مناسبی هست که این ظرفیت به معنای استعداد است لذا مرادمان از ظرفیت در این فرآیند استعدادی است که در نظام فقاهی امامیه درصدد تولید آن هستیم.
استعداد دانش مدیریت
۱. مدیریت، لازمه یک فرآیند
بد نیست که به یکی از ظرفیت ها اشاره کنم و آن دانش مدیریتی است که در علوم انسانی مطرح شده و امروز یک توسعه بسیار زیادی پیدا کرده است چه حقیقتِ آن قواعد کلی مدیریت و چه شاخه های مدیریتی. شما می دانید که در هر رشته ای از رشته های علوم تجربی، علوم مهندسی و علوم انسانی، هر کدام برای خودشان و زیر مجموعه هایشان به این نتیجه رسیده اند که باید مدیریت، وجود داشته باشد. مدیریت، لازمه لاینفک فرآیند است. هر جا که فرآیندی هست، یقینا باید مدیریت وجود داشته باشد و مناط آن قطعا وجود دارد. اگر این فرآیند، پیچیدگی و عناصر تخصصی برای یک علم و رشته ای را داشته باشد مدیریت هم باید تخصصی باشد. یعنی شما افعال عادی تان را به مناط مدیریت، انجام می دهید ولی به آن مدیریت نمی گویند چرا که یک امر تخصصی نیست. مثل دستفروشی که نیاز به تخصصی هم ندارد ولی اگر همین دستفروشی تبدیل به یک فرآیند بازاریابی و کسب و کار شود می بینید در کنارش به همین اندازه مدیریت پیشرفته تری می آید مثل مدیریت کسب و کار، مدیریت بازاریابی و مدیریت صنعتی.
یعنی هر جا که فرآیندی باشد می توانیم این را به عنوان یک مدیریت، مطرح کنیم چون عرض کردیم که اساسا شالوده مدیریت، سه جزئی است: دانش و هنر و کار. و یا به تعبیر دیگر، علم و فن و صناعت. مدیری که دانشمند و هنرمند و کاربلد نباشد نمی تواند سطح کیفی سازمانی را که بر او سلطه مدیریتی دارد ارتقاء ببخشد و به انجام برساند.
۲. مدیریت، نوعی ولایت و سرپرستی
مطلب دیگری که به عنوان یکی از استعداد های دانش مدیریت، مطرح می کنیم این است که از آن جایی که لازمه مدیریت، ولایت بر فرآیند است حتما باید به لحاظ شرعی، ولایت مدیر، ثابت شده باشد و به نوعی، مشروعیت داشته باشد. این مطلب، نکته لطیفی است که مبدا همه مدیریت ها از این قبیل است. حتی اگر شما بخواهید اموال خودتان را مدیریت کنید این مدیریت به واسطه ولایتی است که بر اموالتان دارید وگرنه نمی توانید، نه به معنای عدم قدرت، بلکه به این معنا که فقه، آن را امضا نکرده است لذا مشروعیت ندارد. اساس مدیریت، تصرف در تولید یک فرآیند برای رسیدن به بالاترین سطح کیفی برای یک سامانه یا سازمان است. اگر فقه ما یک فقهی است که خیلی به مساله ولایت و تصرفات ولایی، توجه دارد و عدالت را اساسا از مجرای ولایت بر نفوس و اموال در حیطه کلان و خرد می بیند حتما باید از این ظرفیت فقهی برای تولید دانش اجتهاد مدیریتی استفاده کرد. از آنجایی که مدیریت برای تمام فرآیندهای متکثّر بشری، شبیه یک عَرَض لازم شده باید علمی برای قوانین مدیریت _نه ضوابط مدیریت_ مطرح کرد و منظور از قوانین مدیریت، قوانینی است که حاکم بر خود مدیریت است که از جنس حقوق است ولی ضوابط مدیریتی قواعدی است که مدیران برای اداره مجموعه خودشان مجبور اند آن قواعد را اعمال کنند.
مولفه های استعداد نظام فقاهت در تولید اجتهاد مدیریتی
۱. فقه، مصدر قوانین حاکم بر دانش مدیریت
بحث از هدفمندی، اقسام مدیریت، هدایت سیستم، رهبری، کیفیت به ثمر رساندن منابع و... همه این ها ضوابط دارند و بر آن ها قوانین حقوقی، حاکم است که آن قوانین حقوقی که می خواهد در آنجا حاکم باشد باید یک علم بالادستی آن را تنظیم و صادر کند. آن علم بالا دستی در نگاه معرفتی ما که اعتقاد به خداست، چیزی جز دانش فقه نیست که اگر این علوم فقهی توسعه پیدا کند چترش را نسبت به ضوابط مدیریتی بیشتر باز خواهد کرد. چون دانش مدیریت، به ملاحظه مواردش یک دانش متکثر القضایا است و باید برای قوانینی که حاکم بر این مدیریت باشد که در فلسفه مدیریت، مطرح می شود _نه ضوابط که در داخل مدیریت، تولید می شود_ بحث شود. اگر دانشی که می خواهد از این ضوابط پشتیبانی کند یک دانش متکثر باشد بهترین حالت است و آن دانش متکثر در علوم اسلامی، علمی جز علم فقه نیست. تکثری که در علم فقه داریم به ملاحظه انواع معاملات و تعاملات و مجازات و سطوحِ اغراض دنیوی و اخروی و به ملاحظه سازمان ها و سامانه های کلان و خردش، ظرفیت بسیار خوبی دارد که اگر قرار باشد که یک علمی به مصاف قانون گذاری برای مدیریت برود، آن علم فقه است. اگر فقه بخواهد قانون مدیریت را به صورت امور کلیه در چهارچوب های کلان مطرح کند، این یکی از استعداد ها و ظرفیت های بسیار خوب است که در فقه موجود است. فرض کنید که شما سراغ مدیریت بازرگانی رفته و بخواهید یک سامانه بازرگانی را به نحوی که به بهترین وضعیت کیفی برسد تولید فرایند کنید. این کار، ضوابطش در جای خودش محفوظ است که در خود علم مدیریت، مطرح می شود ولکن این ضوابط باید تحت عنوان یک قوانین حقوقی مطرح شود که کیفیت فرآیند سازی آن مدیر بازرگانی به نحوی باشد که با شرع، سازگار باشد.
اگر ما یک دین کم شریعت بودیم سه چهار قانون میدادیم و آنها با نگاههای تجربی و آزمون و خطایی میرفتند و کارها را انجام میدادند ولی ما یک دین پر شریعت هستیم یعنی مثلا برای تمام مراحل امور بازرگانی که میخواهد تحقق پیدا کند در انواع قراردادهایشان، در انواع ایقاعاتشان، در انواع شروط و تعهدات و التزاماتشان شما میبینید که به لحاظ قوانین حاکم بر مسائل مدیریتی، فقه پشتیبانی میکند و این یک استعداد قوی برای فقه است. البته هنوز ما داریم در مورد فقه موجود صحبت میکنیم و الا درمورد فقه های مصرفی و پیشرفته که گاهی مواقع حتی جلوتر از زمان حرکت کردهاند میتوانیم یک مجال دیگری را باز کنیم و درحقیقت همانطور که دانشهای مدیریتی آفاق و آینده را پیشبینی میکنند، فقه هم آفاق و آینده را به تبع موضوعی که فرض میشود می تواند ملاحظه و پیشبینی کند. این یکی از استعدادهای نهفتهای است که ما در تراث خودمان داریم.
۲. انفتاح باب اجتهاد
یکی از استعدادهای بسیار مهم در این مجال انفتاح باب اجتهاد در فقه امامیه است، چون شما اگر این فقه را با همین ظرفیت داشته باشید ولی انفتاح باب اجتهاد نداشته باشید، فتح آفاق جدید نمیتوانید کنید. انفتاح باب اجتهاد یعنی فتح آفاق جدید فقاهت، یعنی فتح آفاق جدید فقه و اگر قرار باشد _که با آن رسالتهایی که در جواب سوالهای گذشته عرض کردم_ از مجتهد مدیر در شریعت، نقش هدایتی انتظار برود حتما و بدون تردید، باید معتقد به انفتاح باب اجتهاد شود تا بتواند فتح آفاق جدید فقه مدیریتی کند و بدون انفتاح، اصلا امکان ندارد چون اگر علت منفتح نباشد و مسدود باشد شما نمیتوانید در ناحیه معلول، فتح آفاق کنید و این ظرفیت را از دست خواهید داد و این انفتاح، از افتخارات فقه شیعه است. البته این افتخار بهنظر من از جهتی، خیلی مهم نیست چون میشود کسی قائل شود به اینکه ما هم معتقدیم باب اجتهاد، منفتح است اما با استحسانات و مصالح مرسله، با قیاسها و سد ذرایع و فتح ذرایع و... چنین نظری میخواهد با فتح ذرایع و قیاس و استحسانات، انفتاح باب اجتهاد درست کند اما انفتاح باب اجتهاد از نظر ما براساس قواعد محکم و قوانین مسدده ای که از اهلبیت علیهم السلام گرفته ایم که با این حجت ها میخواهیم این آفاق را باز کنیم، این واقعا خیلی متفاوت است. یعنی خیلی به انفتاح باب اجتهاد غره نشویم چون ممکن است که دیگران هم مثل گرایشهای جدیدی که میان عامه مطرحشده است ضرورتها وادارشان کند که باب اجتهاد را آرامآرام باز کنند که برخی از گروه هایشان غیر از سلفیها باز کردهاند و حرکت تجدید، همین کار را در فضای آنها میکند. غرض اینکه میخواهم بگویم مجرد انفتاح باب اجتهاد، کافی نیست بلکه مسئله انفتاح باب اجتهاد از روی انضباط شرعی و از روی انضباط عقلی و عقلایی باید باشد و این انفتاح است که برای ما مهم است. روی این حساب این یک ظرفیت بسیار مهم است.
۳. ظرفیت قواعد فقهی در چالش های مدیریتی
لذا اینجاست که ظرفیت قواعد فقهی ما در این زمینه آشکار می شوند که اصلا قواعد فقهی به این مصاف می آیند که بتوانند دائماً انعطاف مدیریتی را در عالم خارج درست کنند. برای شما این یک ظرفیت و استعداد غیرقابلانکار است. مواردی را داریم که مثلاً فرض کنید که اصل ورود به مدیریت با قاعده سلطنت یا اصل مدیریتی گسل، گسل کردن مجموعهها برای رسیدن به هدف، شما اصل و قاعدهای به نام تعاون دارید «تعاونواعلی البر و التقوی» ،چقدر یک مدیر میتواند به مسئله تعاون اصالت دهد و از حمایت قواعد فقهی در این زمینه، از انفتاح باب اجتهاد میتواند استفاده کند. یا مثلاً فرض بفرمایید که قاعده «مصلحت» در موضوعات خارجی _نه در کشف احکام شرعی_ چقدر ظرفیت بزرگی میدهد که شما بتوانید از این قاعده استفاده کنید. یا قاعده «رجوع به فهم خبرگانی» خیلی قاعده مهمی است یعنی شما از تمام تجارب بشری میتوانید به نحو شرعی استفاده کنید چون مسئله، حل مشکلات موضوعی است.
در مدیریت، غیر از آن قوانین حاکم بر مسائل مدیریت، خیلی از ضوابط مدیریتی است که متغیرند و ممکن است همین ضوابط از نهادی به نهاد دیگر متفاوت شود و اینجاست که استفاده کردن از تجربه نخبگانی که مبتنی بر عقول ملتفت به اغراض الهی باشد اهمیت پیدا می کند وخیلی متفاوت است که بدنه نخبگانی ما، با عقول غیر مبتنی بر اغراض الهی دارند به مسأله نگاه میکنند یا با عقول مبتنی بر اغراض الهی دارند نگاه میکنند. اعتبار و حجیت قول نخبگانی و خبرگانی در حل مسائل بیرونی و موضوعات خارجی یک ظرفیت بسیار خوبی است که اجتهاد مدیریتی میتواند از آن استفاده کند.
ادله وجوب اختیار أصلح دقیقاً مصداقش رسیدن به تعریف مدیریت است، چون مدیریت قرار است شما را به اصلح امور و اصلح موارد برساند چون باید به بالاترین سطح کیفی رسید فلذا انتخاب اصلح فقط برای افراد نیست بلکه برای اعمال نیز هست یعنی باید در یک فرآیند، عمل اصلح انتخاب شود و بسیاری از قواعد دیگری که شاید بعداً به آنها اشاره کنیم.
اینها ظرفیتهای بسیار خوبی در فقه شیعه است که انفتاح باب اجتهاد هم هست از طرف دیگر فتح آفاق جدید هم میتواند بکند، ضوابط مدیریتی را هم میتواند تحت اشراف خودش ببرد مخصوصاً در سطوحی که مجتهد مدیر میخواهد وارد شود که او با هوش اجتهادی خودش میتواند خفایای امور و زوایای افعال و کارها را ببیند. یک تیزهوشی و هوشمندی که مجتهد دارد که این حتما از ارتقای نفسش به واسطه ملکات اجتهادی و انس و ممارست با موضوعات خارجیاست که برایش ایجاد شده است که البته همه اینها مبتنی است بر مدیریت ملک نفس که بعداً مورد اشاره قرار خواهد گرفت.
صفات مدیران
مجتهد زیرک کسی است که قبل از مدیریت خارج، مدیریت ملک نفس کرده باشد. یکی از بحثهای مهم دانش مدیریت، صفات مدیران است که انشاءالله بعداً شاید به آن اشاره کنم، صفات مدیران، مساله بسیار مهمی است، مدیر باید شجاع باشد، خلاق باشد، مبتکر باشد، تحمل و صبر داشته باشد و مانند اینها. غیر از اینکه این صفات اخلاقی خیلی مهمی است کخ وجود دارد، این صفات درحقیقت، ارتقای نفسی در مدیر است که چون ملک نفسش را میتواند مدیریت کند، خارج را بسیار خوب میتواند مدیریت کند. انشاءالله در جالی دیگر عرض خواهم کرد.
انسان شناسی مدیر
به نظر میرسد چه مدیریت بهعنوان یک دانش تخصصی که کار به اجتهاد نداشته باشد و چه مدیریت بهعنوان یک مدیریت با مختصات متولدشده از حوزه فقاهت و مسئله اجتهاد، یکی از مسائل بسیار مهم مدیریت، دریافتی است که نسبت به انسان دارد. یعنی در مسیر هدایت و راهبری، انسانشناسی آنقدر مهم است که هم باید مجتهد مدیر این انسانشناسی را داشته باشد و هر مدیر دیگری ولو اینکه اصلا مبتنی بر مسائل اجتهادی هم نباشد و اینجاست که انسانشناسی مجتهد مدیر که ملک نفس را مدیریت کردهاست نمایان می شود و میفهمد که مُلک بیرون، انعکاسی از آن فرایندهای پیچیدهی درونی است، اینجاست که معلوم میشود چطور مجتهد مدیر با هوش اجتهادی که دارد بیرون را مدیریت میکند.